مشاعره سيمين با صهبا

سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم 
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم 
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین 
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم 
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری 
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم 
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم 
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم 
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود 
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم 
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای 
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم 
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من 
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم  


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :  

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی 
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی 
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم 
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی 
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود 
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی 
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام 
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی 
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام 
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی 
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان 
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی 
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی 
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 
بقيه در ادامه مطالب: 
ادامه نوشته

سيمين بهبهاني:

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) است. حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود، عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند....

به ادامه مطالب مراجعه كنيد:

ادامه نوشته

چند کلام از نیچه

من خود به راستی مردی بزرگ ندیده ام. برای [ دیدنِ ] آنچه بزرگ است امروز چشمان تیزبین ترین كسان نیز كم سو است.

بپایید كه پیوند زناشویی تان بد بسته نشود؛ زیرا سرانجامِ پیوند شتابكارانه، زناكاری است. 

گامها می گویند كه مرد آیا در راه خویش گام می زند یا نه؛ پس، راه رفتن ام را بنگرید! آن كه به هدفِ خویش نزدیك می شود، رقصان است.

هرگاه مردم از مردان بزرگ دم زده اند هرگز سخن شان را باور نداشته ام و همچنان بر آن ام كه او درمانده ای است باژگونه [ =واژگونه ] كه از همه چیز بس كم دارد و از یك چیز بس بسیار. 

از فرمانروایان رویگردان شدم چون دیدم آنچه را كه اكنون فرمان روایی می خوانند؛ یعنی چانه زنی و سوداگری بر سر قدرت با فرومایگان!

مرد دانا انسان را چنین می نامد: جانوری با گونه های سرخ.  

زن از چه كس از همه بیش بیزار است؟ آهنی به آهن ربا چنین گفت: «از تو از همه بیش بیزارم كه كشش داری، اما نه چندان كه به خود بكشانی.»

نهاد مرد ژرف است و رود اش در غارهای زیرزمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می كند، اما آن را در نمی یابد.

همانجا كه ایستاده ای، ژرفا را بكاو! آن پایین، چشمه ای است! بگذار مردان تاریك فریاد برآورند: "همواره در آن پایین، دوزخ است!"

آرش كمانگير-سياوش كسرائي

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها، دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته ي دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشمِ برف و سوز
در كنار شعله ي آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب
بوي خاكِ عطرِ باران خورده، در كُهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه، آبِ پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلانِ كوهي آواره، خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار بام ديدن
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست


به ادامه مطالب مراجعه كنيد:

ادامه نوشته

جملاتي شنيدني از کوروش بزرگ

دستاني که کمک مي کنند پاکتر از دستهايي هستند که رو به آسمان دعا مي کنند. کوروش کبير

خداوندا دستهايم خالي است ودلم غرق در آرزوها -يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را ازآرزوهاي دست نيافتني خالي کن کوروش کبير

اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه کنيد به دوستان خود محبت کنيد. کوروش کبير

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .کوروش کبير

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما کوروش کبير

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .کوروش کبير

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .کوروش کبير

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند. کوروش کبير

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر. کوروش کبير

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .کوروش کبير

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .کوروش کبير

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .کوروش کبير

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد.کوروش کبير

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .کوروش کبير

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .کوروش کبير

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .کوروش کبير

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .کوروش کبير

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد . کوروش کبير

من ياور يقين و عدالتم من زندگي ها خواهم ساخت، من خوشي هاي بسيار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمين خواهم کرد، زيرا شادماني او شادماني من است.

کوروش کبير

جملات قصار  جورج برنارد شاو

يک مرد تا زماني که صحبت‌هايش را انکار نکنيد حرفي نمي‌زند!

روش جوک گفتن من اين است که واقعيت را بگويم. واقعيت
خنده‌دارترين لطيفه دنيا است.

وقتي که انسان بخواهد ببري را بکشد اسمش را
ورزش مي‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خويي است.

عده کمي
از مردم بيش از يک يا دو بار در سال فکر مي‌کنند. من با يکي - دو بار فکر کردن در هفته براي خودم شهرتي دست و پا کردم.

مرد خردمند سعي مي‌کند خودش را با دنيا
سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنيا را با خودش سازگار کند. بنابراين کليه پيشرفت‌ها بستگي به تلاشهاي مرد نابخرد دارد.

ما از تجربه کردن مي‌آموزيم که
انسان هيچگاه از تجربه کردن چيزي نمي‌آموزد.

اگر وقت کافي باشد هر چيزي براي
هر کسي دير يا زود اتفاق مي‌افتد.

اگر در موزه ملي آتش سوزي شود، کدام نقاشي
را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجي نزديک‌تر است.

تنها کسي که
با من درست رفتار مي‌کند خياطم است که هر بار که مرا مي‌بيند، اندازه‌هاي جديدم را مي‌گيرد؛ بقيه به همان اندازه قبلي چسبيده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

در زندگي دو تراژدي وجود دارد: اينکه به آنچه قلبت مي‌خواهد نرسي و
اينکه برسي!

انسانهاي خوشبين و بدبين هردو براي جامعه مفيد هستند، خوشبين
هواپيما را اختراع مي‌کند و بدبين چتر نجات را!

ترور شديدترين نوع سانسور
است!

فردوسي و وصف حال ايرانيان

در این خاک زر خیز ایران زمین/ نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود / وزآن کشور آزاد و آباد بود 

 چو مهر و وفا بود خود کیششان/ گنه بود آزار کس پیششان 

 همه بنده ناب یزدان پاک / همه دل پر از مهر این آّب وخاک

 پدر در پدر، آریایی نژاد / ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود / گدایی در این بوم و بر، ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما / که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان / کز آن سوخت جان و دل دوستان

 چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟/ خرد را فکندیم زین سان ز کار

 از آن روز دشمن بما چیره گشت / که مارا روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد / که نان آورش مرد بیگانه شد 

  چو ناکس به ده کد خدایی کند / کشاورز باید گدایی کند

 به یزدان که گر ما خرد داشتیم / کجااین سرانجام بد داشتیم

  اگر مایه زندگی بندگی است / دو صد بار مردن به از زندگی است

شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست 

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

 این هم نشان ما  : 

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

آناتول فرانس

عشق حقيقي آن است كه بي دليل باشد.

میهن پرستی فردوسی  

درکوچه باغ های تاریخ،گاهی عطرشکوفه های پیروزی وپیشرفت مشام جان رامعطرمی کند وزمانی هم لهیب آتش انحطاط وتیره روزی وتسلط بیگانگان وبیگانه پرستان وتجاوزآن ها به حریم مام وطن،جگرانسان را می خراشد.

حمله ی اعراب به ایران وظلم وبیدادی که به ایرانیان رواداشتند،چنان وحشت آوروبی پایان است که هرگزازخاطرایرانیان زدوده نخواهدشد

بعدازوفات پیامبراسلام(ص)،طلم وبیداد اعرب ها گسترش یافت. خلفای عباسی وحکومت هاوسلسله های بعدازآن کاملا زیرنفوذ خلفای بغداد ودست نشاندگان آنها بودند.

سلطان محموذغزنوی که دراوایل سلطنت،برای استحکام پایه های حکومتش ظاهرا کمی به فکرآداب وسنن ایرانی بود،بعدازگذشت حدود ده سال،برای جلب نطربغدادوحفظ منافع اعراب،در آزارواذیت مردم بابغداد هم سو ومجری دستورات آنها شد..زبان فارسی را که درزمان ساسانیان رایج گشته بود،دوباره قدغن وزبان عربی را رسمی ودیوانی کرد..واین کار سنتی شد که تاقرن هفتم اغلب دانشمندان ونویسندگان ایرانی،آثارخودرا به جزیکی دواثربه زبان عربی انتشاردادند.

سلجوقیان نیز بعداز غزنویان همان رویه را پیش گرفتند ومجری اربابان عرب خود شدند.

تنهاکسی که دراین آشفته بازار قدعلم کرد ومردانه ایستاد،فردوسی بزرگ بود که توانست به قیمت ازدست دادن ثروت وجوانی خود زبان فارسی را که زیرفشار بیگانه پرستان کاملا منزوی شده بود،زندگی دوباره به بخشد.

جهان ازسخن کرده ام چون بهشت         ازاین بیش،تخم سخن کس نکشت

 بسی رنج بردم دراین سال سی             عجم زنده کردم  بدین پارسی 

فردوسی با ایرانی ستیزی و عرب زدگی مبارزه میکرد وپرچم این نبرد، درسراسرشاهنا مه برتارک  داستان ها دراهتزازاست.

هنگام هجوم اعراب اززبان موبد می گوید:

ندارم  به دل  بیم  از تا زیا ن               که از دیدشان دیده دارد زیان 

که هم مار خوارندو هم سوسمار           ندارند  جنگی  گه  کار زار

 درنامه ی یزدگرد به مرزبان توس می گوید :

از این مار خوار اهرمن چهرگان،           ز د انائی  و شرم، بی بهرگا ن، 

ازاین زاغساران  بی آ ب و رنگ،          نه هوش و نه دانش،نه نام و نه ننگ

 وقتی رستم پور هرمزد به برادر خود نامه می نویسد وازحمله ی سعد وقاص خبرمی دهد، می نویسد:

 زشیر شتر خوردن و سوسمار،            عرب را به جائی رسیده است،کار،

که   تاج   کیانی   کند   آرزو              تفو بر تو ای چرخ گردون  تفو

   زمانی که فردوسی به جرم میهن پرستی وامتناع از مداحی٬ازدست مامورین سلطان محمود به طبرستان گریحته ودرخانه ی یک ایرانی وطن پرست به نام (شهریار) مخفی شده وخون دل می خورد٬عنصری و عسجدی وفرخی وحدود چهارصد مداح کاسه لیس دیگردرباری٬جام های پیاپی سرمیکشید ند ومدح سلطان واطرافیان اورا میگفتند وبه برکت این چاپلوسی ها کیسه های زرمی گرقتند که البته اینهمه ازکیسه ی مردم گرسنه پرداخت میشد.به طوری که وسایل آشپزخانه ی عنصری از طلا ونقره ساخته شده بود.   خاقانی دراین باره می گوید:

 شنیدم که ازنقره زد دیگدان           ززرساخت٬آلات خوان عنصری 

الوين تافلر

بي سوادان قرن 21 کسانی نيستند که نمی توانند بخوانند و بنويسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بريزند و دوباره بياموزند.

سقراط و غافل

روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست.. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد: "در راه که مي آمدم يکي از   آشنايان را ديدم. سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت  و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم." 

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است". 

سقراط پرسيد: "اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي 
دلخور نمي شود".

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم.."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است، روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش، نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند،در آن لحظه بيمار است.

مـــشــــاعـــره

مـــشــــاعـــره نا تمام!
خانم ناهيد نوري
:
به نام خدايي که زن آفريد / حکيمانه امثال ِ من آفريد

خدايي که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفريد
!
براي من انواع گيسو و موي / براي تو قدري چمن آفريد
!
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبيه بز و کرگدن آفريد
!
به نام خدايي که اعجاز کرد / مرا مثل آهوي ختن آفريد

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفريد

ولي بعداً آمد و از روي لطف / مرا بي کس و بي وطن آفريد

خدايي که زير سبيل شما / بلندگو به جاي دهن آفريد
!
وزير و وکيل و رئيس ات نمود / مرا خانه داري خفن آفريد

براي تو يک عالمه کِيسِ خوب / شراره ، پري ، نسترن آفريد

براي من اما فقط يک نفر / براد پيت من را حَسَنْ آفريد
!
برايم لباس عروسي کشيد / و عمري مرا در کفن آفريد

به نام خدايي که سهم تو را / مساوي تر از سهم من آفريد
 
نادر جديدي
:
به ‌نام خداوند مردآفرين / که بر حسن صنعش هزار آفرين

خدايي که از گِل مرا خلق کرد / چنين عاقل و بالغ و نازنين

خدايي که مردي چو من آفريد / و شد نام وي احسن‌الخالقين

پس از آفرينش به من هديه داد / مکاني درون بهشت برين

خدايي که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نيازي به لاک، همچنين

رژ و ريمل و خط چشم و کرم / تو زيبايي‌ام را طبيعي ببين

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همين
!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فين
!
مرا ساده و بي‌ريا آفريد / جدا از حسادت و بي‌خشم و کين

زني از همين سادگي سود برد / به من گفت از آن سيب قرمز بچين

من ساده چيدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سيب چون انگبين

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمين

و البته در اين مرا پند بود / که اي مرد پاکيزه و مه‌جبين

تو حرف زنان را از آن گوش گير / و بيرون بده حرفشان را از اين

که زن از همان بدو پيدايش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمين !

ایران زمین

در این خاک زرخیز ایران زمین       نبودند جز مردمی پاک دین 

 همه دینشان مردی و داد بود      وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان   گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک             همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد                 ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود       گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما     که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان   کز آن سوخت جان و دل دوستان

حب وطن

سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح          نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم    جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل      کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

ماندلا

هرروز صبح در آفریقا ،آهویی از خواب بیدار میشود که میداند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نشود،وشیری که میداند بایداز آهو تندتر بدود تاگرسنه نماند.....مهم نیست که شیرباشی یا آهو،مهم این است که باطلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی!!

غربت

پا تهي گشتن به است از كفش تنگ     رنج غربت به كه اندر خانه جنگ

خاطراتي از منوچهري دامغاني و رودكي

يك معلم ادبيات داشتيم كه هر از چند گاهي حكايت و يا شعري را با تمام احساسي كه در درونش وجود داشت براي ما مي گفت. بعد از اينكه ۵ سال معلم ما بود كمي تكراري شده بود اما حالا براي همه ما يك خاطره است:

استفاده منوچهري دامغاني از صنايع ادبي براي تعريف شب :

شبي گيسو  فرو هشته به دامن                         پَلاسين مِعجَر و قيرينه گَرزَن

به کردار زني زنگي که هر شب                           بزايد کودکي بُلغاري آن زن

کنون شويش بمرد و گشت فرتوت                        از آن فرزند زادن شد ستروَن

شبي چون چاه بيژن تنگ و تاريک                        چو بيژن در ميان چاهِ او، من

ثُريّا چون منيژه بر سر چاه                                   دو چشم من بدو چون چشم بيژن

 

و يا شعر زير:

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است          باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است    گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است       کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بيايد              نه هيچ بيارامد و نه هيچ بپايد

نزديک رز آيد در رز را بگشايد                       تا دختر رز را چه به کارست و چه شايد

يک دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد                   الا همه آبستن و الا همه بيمار

....

و البته گاهي هم به سراغ رودكي مي رفت:

بوی جوی مولیان آید همی              یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او               زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست        خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی             میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان             ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان         سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی             گر به گنج اندر زیان آید همی