داستان ظهور و توسعة ايران ناسيونال و پيکان در ايران
در روز شنبه 24 ارديبهشت 1346 کارخانه اتومبيل سازي ايران در حضور شاه و شهبانو و عده اي از رجال مهم سياسي و اقتصادي کشور افتتاح شد و احمد خيامي مؤسس و سهامدار بزرگ کارخانه گزارش مربوط به توليد پيکان و برنامه هاي آينده را به اطّلاع حاضران رساند. به موجب اين گزارش کارخانة ايران ناسيونال با سرمايه اي در حدود چهل ميليون تومان به صورت زمين، اعتبار بانکی و ماشين آلات نو وکهنه تأسيس شد در حالي که فقط قادر بود روزانه ده دستگاه اتومبيل سواري و هفت دستگاه اتوبوس و کاميون مونتاژ کند.
آن روز با شنيدن اين گزارش همه به هم مي گفتند در شرايطي که کارخانه هاي اتومبيل سازي بزرگ جهان هر يک سالي چند ميليون دستگاه اتومبيل توليد مي کنند و بازار ايران را هم در بست در اختيار دارند برادران خيامی چگونه مي توانندد با توليد روزي 17 دستگاه اتومبيل و اتوبوس با آنها رقابت کنند؟ اما اين کار غير ممکن به صورت ممکن در آمد. فقط بعد از گذشت هفت سال در گزارشي که کارخانة ايران ناسونال در تاريخ 28 مهرماه 1353 از وضع کار و سرماية آن شرکت در جرايد چاپ کرد روشن شد که سرمايه اش به 579 ميليون و 125 هزار دلار رسيده! آيا اين به سبب يک معجزة اقتصادي بود يا نبوغ برادران خيامي پيکان را به اوج رسانده يا شرايط خاصي که موجب شد در روز افتتاح اين کارخانه حسين دانشور هنر پيشه پيشين سينما، دوست صميمي اردشير زاهدي و فرد مورد اعتماد اسدالله علم وزير دربار به نمايندگي از سوي کارگران ايران ناسونال به حاضران در مراسم خير مقدم بگويد سبب رونق شد. پس بد نيست کار اين کارخانه را از ابتدا پيگيري کنيم تا ببينيم کدام يک از اين عوامل مؤثر بوده است.
در سال 1303 خورشيدي در خانواده سيد ابولقاسم خيامي، مرد روحاني مشهدي، که هميشه شال سبزي به سر مي بست پسري به دنيا آمد که نامش را احمد گذاشتند. سيد ابولقاسم از هفت سالگي احمد را به مدرسه فرستاد به اين اميد که درس بخواند و طبق سنت آن روزگار، کارمند دولت و حقوق بگير شود. امّا احمد عاشق کارهاي صنعتي به خصوص سر و کلّه زدن با اتومبيل بود.
همين که از مدرسه بيرون مي آمد يک لنگ مي گرفت و به شست و شوي اتومبيل هاي کوچه خيبانها مي پرداخت و با به دست آوردن پول از اين راه به بودجة خانواده کمک مي کرد. کمي که بزرگتر شد چند آچار و پيچ و مهره و گاز انبر خريد و در کوچه خيابن ها تعمير هاي سادة اتومبيل را هم انجام مي داد.
بعضي ها ادعا مي کردند لنگي را که احمد خيامي در نوجواني با آن به شستشوي اتو موبيل مي پرداخت در خانة مجلل سة و هفت هزار متري اش واقع در انتهاي زعفرانيه به چشم ديده اند که در اتاقش آويزان کرده و به آن افتخار مي کرد. امّا ديگران ادعا مي کنند چنين لنگي وجود نداشته امّا خاطرة اتومبيل شويي هاي نوجواني هميشه در ذهن خيامي زنده بود و او همواره با افتخاار مي گفت که در سرماي زمستان مضهد گاه آن قدر روي اتومبيل ها کار مي کرد که دستهايش ترک مي خورد و او ناچار مي شد پيه داغ کرده روي آن بريزد تا زخم آن التيام پيدا کند.
مردان خود ساخته از اين خاطره ها زياد دارند و احمد خيامي مردي خود ساخته و خاکي بود.
از دوچرخه سواري تا خودروسازي
هرکس کاري را شروع مي کند امييدش رسيدن به اوج موفقيت در آن کار است. اما بدون پيمودن پله هاي ترّقي آسان نيست. بسياري از کسان در همان مراحل نخستين از طي اين راه سخت و سنگلاخي باز مي مانند و در همان پلّه هاي نخستين درجا مي زنند.
موفقيّت در همه جا به خصوص کشور ما عوامل چندي را لازم دارد که بدون جمع شدن همة آن ها نمي توان به هدف رسيد. احمد خيامي کارش را در رشتة اتومبيل با عشق و پشتکار شروع کرد. روزي که در خرد سالي نخستين دوچرخه اش را تهيه کرد همة عشق و علاقه اش آن بود که يک موتور سيکلت را جانشين آن کند. وقتي توانست يک موتور سيکلت کهنه را به صورت نقد و اقساط خريداري کند چشمش به اتومبيل هاي معدودي بود که در آن سالهاي بعد از شهريور 1320 و اشغال کشور به وسيلة منافقين از خيابانهاي مشهد عبور مي کردند.
در آن زمان اتومبيل يک وسيلة اشرافي محسوب مي شد و قيمت آن بسيار گران بود. احمد نمي توانست با پولي که از حمل با به وسيلة موتور سيکلت يا کرايه دادن آن به نوجوانان به دست مي آورد اتومبيلي خريداري کند. امّا به زودي توانست با شستشوي اتومبيل در خيابان هاي مشهد و تعمير اتومبيل هايي که در کنار خيابان ها از حرکت باز مي ماندند با موتور اتومبيل آشنا شود و بعد ها تا روزي که توانست نخستين اتومبيل عمرش را تهيه کند در گاراژهاي مشهد به کار تعمير اتومبيل بپردازد.
عشق احمد خيامي به اتومبيل آنقدر زياد بود که سالهاي بعد که در کارخانه اش پانزده هزار کارگر و کارمند کار مي کردند و توليد سالانه پيکان به يکصد و پنجاه هزار رسيد هر وقت اتومبيل خودش يا نزديکانش عيب و ايراد پيدا مي کرد در مقابل چشم کارگران و راننده ها کت ش را ميکند، آستين هايش را بالا مي زد و مشغول تعمير اتومبيل مي شد و الحق اين کارفرماي بزرگ صنايع اتومبيل سازي کشور از هر مکانيسين متخصصي بهتر از عهدة کار بر مي آمد. او عاشق اين ماشين چهار چرخ موسوم به اتومبيل بود و برايش هيچ لذّتي بالاتر از زماني نبود که با پيچ و مهره هاي آن کار مي کرد.
در گفتگويي که جندي قبل با يک مهندس ساختمان که دوست و همشهري و خويشاوند احمد خيامي بود در بارة پشتکار او داشتيم. مي گفت گاهي که در زمستان قرار مي گذاشتيم ساعت شش يا هفت صبح سر ساختمان هاي نيمه تمام کارخاني ايران ناسيونال در جادّة کرج برويم، او ساعت چهار يا پنج صبح به در خانة من مي آمد. وقتي مي گفتم در اين ساعت روز هوا تاريک است و نمي شود کاري انجام داد، باز روزهاي بعد در همين ساعت مي آمد و در سرماي سرد زمستان يکي، دو ساعت در داخل اتومبيل منتظر مي ماند تا وقت حرکت فرا رسد.
او در تابستان نوعي ديگر عمل مي کرد. در گرماي سوزان تير و مرداد همين که مي ديد کارگر هاي ساختماني دچار عطش هستند سوار اتومبيل مي شد به سرعت به کرج مي رفت و قالب هاي يخ و نوشابه مي خريد. البته اين مربوط به اوايل کارش بود که هنوز کارخانه وسايل و امکانات زياد نداشت.
اين ها نمونه هايي از عشق و پشتکار احمد خيامي بود. امّا آيا براي موفقيت همين دو عامل کافي است؟ بسيار هستند کساني که عشق و علاقه را با پشتکار به حدّ کمال دارند امّا موفق نمي شوند. پس عوامل ديگري هم لازم است که از جمله آن ها بايد از شانس و ارتباطات ياد کرد. يکي از شانسهاي زندگي احمد خيامي آن بود که در جريان کارش به عنوان راننده و تعمير کار با فريدون سودآور نماينده فروش اتومبيل ها و اتوبوس هاي مرسدس بنز و همچنين سازندة کاميون هاي خاور آشنا شد. عشق و علاقه و پشتکار و ابتکار احمد خيامي سبب شد که سودآور که مردي موفق و ثروتمند و مشهور بود و به عنوان داماد حاج حسين آقا ملک با مقامات بالا ارتباط داشت، احمد خيامي کارگر را به عنوان يک دوست و همکار پذيرفت و تا زماني که خود احمد خيامي به صورت يک کارفرماي موفق در آمد از او حمايت و به افرادي چون اردشير زاهدي معرفي کرد.
احمد خيامي در مسير خودرو سازي
مردان خود ساخته در طول عمر خود دست به کارهاي متعدد مي زنند و نا کام مي مانند اما ناگهان در ميان آن همه کار يکي با موفقيت همراه مي شود و با آن به هدف مي رسند. احمد بعد از مدّت ها ماشين شويي، کرايه دادن دوچرخه و موتورسيکلت، آوردن اتومبيل از تهران به مشهد و کار در تعمير گاه خيام( برادران خيامي در مشهد به اين نتيجهرسيد که در زادگاهش بيش از اين امکان ترقي برايش وجود ندارد. گاراژ و تعمير گاهش را به برادر کوچک ترش محمود سپرد و در آستانة سي سالگي عازم تهران شد.
در آن زمان در تهران کساني بودند که اتاق اتوبوس مي ساختند مانند اتوبوس شمس العماره، اتوبوس ايران پيما. اينها شاسي اتوبوس را از خارج وارد مي کردند و با چوب و آهن و ارّه و چکش براي آن اتاق مي ساختند و از قضا خوب هم مي ساختند. نام بعضي از اين اتوبوس ها کاديلاکي بود. به سبب آن که قسمت عقب اتوبوس را به شکل عقب اتومبيل کاديلاک که در آن زمان خيلي معروف بود در مي آوردند و همچنين اتوبوس هايي بودند که به با دماغ و بي دماغ معروف بودند.
احمد شيفتة کار اين صنعتگران با ذوق شده بود، کساني که صنايع دستي را جايگزين يک کار کاملاً صنعتي کرده بودند. آرزو داشت خودش هم دست به چنين کاري بزند امّا اين کار پول لازم داشت و احمد پول نداشت. پس تصميم گرفت کاري بکند که احتياج به سرماية بسيار زياد نداشته باشد.
احمد خيامي طي مدّتي که براي رساندن اتومبيل هاي مارک هاي مختلف از تهران به مشهد و همچنين زماني که در تعمير گاهش در مشهد روي اتومبيل هاي مختلف کار کرده بود متوجه شد که وقتي موتور اتومبيلي خراب مي شود اولين کار يک تعمي کار آن است که قطعة معيوب را با يک قطعة سالم عوض کند. فروشندگان قطعات يدکي که از آن موضوع اطّلاع دارند آن قطعات را چند برابر ارزش واقعي مي فروشند، صاحبان اتومبيل ها و تعمير کاران هم که مي دانند که تا وقتي آن قطعه عوض نشود اتومبيل به صورت يک دستگاه بي مصرف در مي آيد آن قطعه را به هر قيمت که عرضه کنند، مي خرند.
احمد که سرمايه اندکش اجازه نمي داد اتاق اتوبوس بسازد ويا يک تعميرگاه مجهّز در تهران تأسيس کند تصميم گرفت يک مغازه کوچک فروش قطعات ولوازم يدکي اتومبيل افتتاح کند. از يکي از آشنايان به نام آقاي نيکبخت يک مغازي کوچک در خيابان اکباتان اجاره کرد يک تابلو بزرگ با عنوان فروشگاه تضامني برادران خيامي بالاي آن زد و به فروش قطعات يدکي اتومبيل پرداخت.
احمد خيامي بعدها دربارة آن تابلوي مطنطن و عنوان کمي عجيب آن گفت: به غير از برادران نمازي و برادران کاشانچي و فريدون سود آور که قبلاً با آنها کار کرده بودم و به من اعتماد داشتند بقية نماينده هاي اتومبيل حاضر مي شدند جنس نسيه بدهند. تهران آن زمان نمايشگاه انواع اتومبيل هاي کشور هاي مختلف بود. من براي آن که خريداران را به سوي مغازه جلب کنم ناچار بودم قطعات و لوازم همة اتومبيل ها را بفروشم. انتخاب عنوان " شرکت تضامني برادران خيامي" به کارم اهمّيّت مي داد هم به عنوان شرکت تضامني به فروشنده ها نشان مي دادم که شرکت فقط در حد سهام مسؤول بدهي هايش نيست و آن ها مي توانند براي وصول مطالبات خود از ساير دارايي هاي برادران خيامي هم اقدام کنند.
خوشبختانه فروشنده هاي قطعات يدکي مارکهاي مختلف اتومبيل هرگز براي وصول مطالبات خود ناچار به اقدام نشدند. کار شرکت تضامني برادران خيامي خيلي زود و خيلي زياد گرفت به طوري که يکي يکي مغازه هاي اطراف و اتاق هاي طبقات بالاي ساختمان را اول اجاره و بعد خريداري کرد. از يک مهندس آرشيتکت خواست با آهن بندي و تغيير دکوراسيون طبقي اول را تبديل به يک فروشگاه بزرگ و طبقات بالا را تبديل به آپارتمان هاي دفتري بکند. رونق کار فروشگاه آنقدر زياد بود که او تعدادي کارمند و ويزيتور و فروشنده استخدام کرد.
اين فروشگاه بعدها به نام "پي.ال.پي" به صورت يکي از بزرگترين قطعات يدکي اتومبيل در ايران در آمد درآمدرش آن قدر زياد بود که احمد مي توانست تا آخر عمر در ناز و نعمت زندگي کند امّا هدف احمد خيامي اين نبود او آرزوهاي دور و دراز داشت.
نخستين ابتکار ها
درآمد احمد خيامي از فروش قطعات يدکي اتومبيل در فروشگاه خيابان اکباتان زياد بود با گرفتن نمايندگي لاستيک کنيتا نتال و باتري دنا و بعضي قطعات ديگر از خارج زيادتر شد به طوري که تصميم گرفت به آرزوي ديرينه اش در مورد ساختن اتاق اتوبوس جامه عمل بپوشاند.
قطعه زميني در جادة کرج بين جادة مخصوص و اتوبان کرج به قيمت متري يک تومان خريد، يک سالن بزرگ در آنجا ساخت و وسايل کار ساخت اتاق اتوبوس را در آنجا نصب کرد. شکل اين سالن شبيه پروانه بود به اين سبب اسم آن را سالن شاپرکي گذاشتند-کارگران قديمي ايران ناسيونال حتماً اين بنا را که نخستين بنا در زمين کارخانه بود به خاطر مي آورند-آن گاه از فريدون سودآور نمايندة مرسدس بنز در ايران شاسي اتوبوسهاي مرسدس بنز را مي گرفت و روي آن ها اتلق مي ساخت.
اين کار تا اينجا تازگي نداشت. در آن زمان در تهران عدة زيادي به ساختن اتاق هاي اتوبوس اشتغال داشتند. و الحق اتاق هاي قشنگي هم مي ساختند. اتاق هايي که در ظاهر با اتاق هاي ساخت خارج فرق نداشت، پس احمد تصميم گرفت براي جلب خريدار دست به ابتکار هايي بزند.
احمد خيامي طي مدتي که اتومبيل هاي مختلف را از تهران به مشهد مي برد. در بازگشت همين مسير را به وسيلة اتوبوس طي مي کرد اغلب مشاهده مي کرد کودکان خردسال يا مردان و زنان سالخورده يا بيماران با خواهش و التماس از راننده تقاضا مي کنند:"آقا... بي زحمت چند دقيقه نگهداريد... و راننده با غر و لند نگه مي داشت و مسافر شرمزده زير يک درخت يا پشت يک ديوار خودش را سبک مي کرد. ايران کشور وسيعي است فاصلة بين شهر هاي بزرگ بسيار زياد است در آن زمان آبادي ها بسيار دور از هم بودند و اين گرافتاري مسافران همة خطوط اتوبوس راني کشور بود.
بعد ها که احمد به هواپيما نگاه مي کرد با خود مي انديشيد مسافران آن ها در موارد اضطراري چه مي کنند. حتماً به خلبان نمي گويند: "آقا لطفاً يک گوشه نگه داريد.... " هواپيما ها براي اين کار ها هم مجهّز شده اند. پس چرا او در اتوبوس اين کار را نکند؟ بعد از کمي فکر در قسمت انتهايي اتوبوس ها يک دستشويي و توالت کوچک درست کرد.
اين کار مثل تخم مرغ کريستف کلمب ساده بود امّا يکي بايد فرش را مي کرد. احمد اين فکر را کردو با همين فکر خريداران اتوبوس او چند برابر شد. اين کار به شرکت هاي مسافربري دليلي براي تبليغ و جلب مشتري مي داد. وقتي اتاق سازهاي ديگر از اين کار او تقليد مي کردند احمد يک قدم ديگر برداشت و در گوشه اي از اتوبوس يک يخچال نصب کرد تا مسافران در سفرهاي طولاني از نوشابة خنک استفاده کنند و بعد ها به همان نسبت که کارش رونق پيدا مي کرد قدم هاي ديگري بر مي داشت. به جاي به کار گيري چکش و ارّة معمولي وسايل برقي و ماشينط به کار مي برد. چند متخصص اتاق سازي از آلمان آورد. به جاي رنگ کردن اتوبوس با قلم مو اتاق رنگ درست کرد. در اين اتاق، اتوبوس وارد مي شد و رنگ پاش هاي برقي همه جايش را به طور مساوي رنگ مي کردند در کنار سالن شاپرکي يک سالن براي ساخت صندلي هاي راحت مخصوص اتوبوس ساخت تا مسافراني که چندين ساعت روي صندلي مي نشينند احساس ناراحتي نکنند. اين کارگاه صندلي سازي بعد ها الهام بخش او در ساختن نخستين کارخانه بزرگ مبل سازي ايران به نام "مبليران" شد.
اول کارگران، بعد خانواده
در ميان مردان خودساخته هستند کسانی که وقتی از زندگی سخت به مراحل بالا رسيدند اعتقاد پيدا مي کنند حال که خودشان سختي کشيدند تا به رفاه رسيدند ديگران نيز به نوبة خود بايد چنين مراحلی را بگذرانند. احمد خيامي از اين گروه نبود عقيده داشت تا حدي که برايش امکان دارد بايد از فشار وسختي زندگي ديگران کم کند.
او می دانست نخستين آرزوي هر کارگر و کارمند ايراني داشتن يک سرپناه و نجات از خانه به دوشي است. خودش هم اين آرزو را داشت به اين سبب همين که کارش در فروشگاه هاي قطعات يدکي خيابان اکباتان و کارگاه ساخت اتاق اتوبوس جادة کرج رونق پيدا کرد به فکر ساختن خانه براي کارگران و کارمندانش افتاد.
زميني در اراضي نيروي هوايي در شرق تهران خريد. از يک مهندس دوست و همکارش خواست در آنجا براي کارگران و کارمندانش خانه سازي کند. در آن تاريخ يعني اواخر دهة سي و اوايل دهة چهل خورشيدي در ايران سابقه نداشت يک کارفرما در بخش خصوصي براي کارکنانش خانه بسازد. به اين سبب اين مجتمع مسکوني که به 16 دستگاه معروف شد در ميان مردم و کارگران و حتي کارفرمايان چنان شهرتي براي احمد خيامي به وجود آمورد و اعتبار او را ميان هم صنفانش چنان بالا برد که يک تشکيلات عظيم روابط عمومي هم نمي توانست از عهدة اين کار برآيد.
امّا با اين همه احمد به فکر خودش و لذّت بردن از زندگي نبود، بعد از کارگران به فکر خانواده اش افتاد.
ما ايراني ها سنت خوبي داريم که اميدواريم آن را در نسلهاي آينده نيز هم چنان حفظ کنيم و آن گرامي شمردن خانواده است. پدران و مادران وظيفة خود مي دانند وسيلة تحصيل فرزندان خود را تا آخر فراهم کنند و حتي کمک به تهية وسايل ازدواج آن ها را از وظايف خود مي دانند. متقابلاً وقتی پدر و مادر به سن کهولت رسيدند فرزندانشان آنها را تنها نمي گذارند. همان طور که وقتي در خانواده يک نفر موفق شد دست خويشان و آشنايان را ميگيرد و آنها را بالا مي کشد. در غرب متمدّن چنين سنتهايي وجود ندارد يا دست کم عموميت ندارد.
احمد که در اين زمان مراحل اولية موفقيت را پيموده بود به فکر خانواده اش افتاد. از پدر و مادرش خواست نزد او به تهران بروند، امّا آنها حاضر نشدند مشهد را ترک کنند. احمد در حد امکان براي آن ها زندگي راحتي در مشهد فراهم ساخت. برادر کوچکترش مسعود کم سن و سال بود و به تحصيل اشتغال داشت. از محمود که پنج سال از او کوچکتر بود خواست گاراژ و تعمير گاه مشهد را برچيند و خودش به اتفاق بعضي از کارگران که به نظرش متعهد و متخصص و قابل اتماد هستند به تهران برود.
احمد براي آينده نقشه هاي بسياري در سر داشت که برادرش محمود مي توانست در پياده کردن آن برنامه ها مدد کارش باشد
در به در دنبال يک اتوموبيل ايده آل
محمود خيامي پس از مدّتي کوتاه با همة کارهاي فروشگاه قطعات يدکي اتو موبيل و کارگاه ساخت اتاقهاي اتوبوس آشنايي پيدا کرد و فروشنده ها و خريداران را شناخت. احمد وقتي ديد او به کارها تسلط پيدا کرده تصميم گرفت تشکيلاتش را به برادر کوچکترش بسپارد و به مسافرت دور دنيا برود. او اين سفر را از دونظر لازم داشت; يکي آنکه کارخانه هاي بزرگ اتوموبيل سازي جهان را از نزديک ببيند و از طرز کارشان آگاه شود و ديگر آنکه از ميان آن همه مدل هاي گوناگون يک اتوموبيل سواري مناسب را براي مونتاژ در ايران انتخاب کند.
در اين سفر دو نفر از دوستان و همراهان احمد خيامي او را همراهي مي کردند. اول به ايتاليا رفت، اول به ايتالي رفت، کارخانه هاي اتو موبيل سازي فيات و لانچيا توجه او را جلب کرد به خصوص مجذوب عظمت کارخانة فيات و تنوع توليداتش شد. فيات در ايران نماينده داشت. برادران کاشانچي ( علي و حسن کاشانچي ) فيات 1100 را در ايران مونتاژ مي کردند اما کلية قطعات اين اتوموبيل در ايتاليا ساخته و در ايران به هم وصل مي شد و چون احمد خيامي مدتي نمايندگي فيات را در مشهد داشت و بردران کاشانچي به او خيلي کمک کرده بودن فکر مي کرد به راحتي بتواند با آنها سر مونتاي فيات در ايران کنار بيايد.
به خصوص آن که آنها تا اي زمان هنوط به وارد کردن "پرس" هاي مورد نياز کارخانه براي ساختن تنة اتوموبيل و قطعات لازم براي مونتاژ اقدام نکرده بودند و دولت هم به آنها فشار وارد مي کرد که وضع کارخانه را مشخص کنند.
احمد خيامي از ايتاليا به اسپانيا رقت. در آن زمان کارخانه اتوموبيل سازي فورد آمريکا در اسپانيا اتوموبيل هاي کوچکي به نام "في يستا" توليد مي کرد که اسپانيايي ها به آن اتومبيل هزار و يک شب لغب داده بودند علّت اين نامگذاري آن بود که گفته مي شد که اين کارخانه در هزار و يک روز ساخته شده است. خيامي اين اتوموبيل را هم پسنديد و آن را در اولويت قرار داد.
خيامي از اسپانيا راهي آلمان، فرانسه، انگلستان، سوئد و آمريکا شد. او از کارخانه هاي اتوموبيل سازي فولکس واگن، مرسدس بنز، دکا و آلمان، پژو، سيتروئن، رنو فرانسه و کارخانة "روتس" سازندة اتوموبيل هاي هيلمن، آرو و آونجر و همچنين از جاگوار در آن کشور بازديد کرد و بيش از همه مجذوب فولک واگن و مرسدس بنز شد.
در سوئد هم اتو موبيل هاي "ساپ" و "ولوو" توجهش را جلب کرد.
يکي از دوستان و همکاران احمد خيامي که در اين سفر او را همراهي مي کرد مي گفت : احمد از اين سفر تجربيات فراواني اندوخت او که تا اين زمان فقط در شهر هاي مشهد و تهران اقامت کرده و تعمير گاه ها و کارگاه هاي اين دو شهر را ديده بود. از مشاهده کارخانه هاي بزرگ اتوموبيل سازي اروپا و آمريکا با ده ها و صد ها هزار کارگر و کارمند چنان به هيجان امده بود که دائم در حال برنامه ريزي بود که در ايران يک کارخانة اتوموبيل سازي بزرگ تأسيس کند.
در بازگشت به ايران اطرافيان خيامي انتظار داشتند اعلام کند که قصد مونتاژ فيات يا في يستا يا ولوو يا يک اتوموبيل آلماني يا فرانسوي را دارد اما ب کمال تأجب شنيدند که وي مي خواهد اتوموبيل "آرو" از محصولات کارخانة اتوموبيل سازي "روتس" انگلستان را مونتاژ کند. "روتس" در آن زمان يک کارخانة اتوموبيل سازي ورشکسته بود و خيامي در بازديد از آن کارخانه به توليدات آن از همه کمتر امتياز داده بود.
يکي از دوستان نزديک خيامي تعريف مي کرد وقتي ان خبر را شنيدم گفتم :
-- مگر خودت نگفتي "روتس" يک کارخانة ورشکسته است پس اين انتخاب چه معني دارد؟
او در حالي که در قيافه اش اثري از اندوه ديده مي شودجواب داد:
-- در زندگي انسان هميشه مختار نيست هر کاري را که مي خواهد انجام بدهد.
بعد بلافاصله اعتماد به نفس خودش را بدست آورد و گفت به زودي خواهي ديد من اين مدل ورشکسته را به يکي از معتبرترين اتوموبيل هاي جهان تبديل مي کنم.
چرا ايران ناسينال، چرا پيکان
اولين کار احمد خيامي بعد از انتخاب اتوموبيل انگليسي "آرو" براي مونتاژ تأسيس يک شرکت بود. شرکت نام و سرمايه مي خواست. نامي که او براي کارخانة اتوموبيل سازي اش انتخاب کرد "ايران ناسيونال" بود که امروز به ايران خودرو تغيير نام داده است و با آرم يا علامت گردونه اي باستاني که به وسيلة اسب کشيده مي شد.
امروزه شايد کمتر کسي بداند چرا خيامي اين نام را براي کارخانة اتوموبيل سازي اش انتخاب کرده. يکي از همکاران سابق او در اين باره چنين گفت : بعد از شهريور 1320 و اشغال کشور به وسيلة متفقين و آزادي فعاليت سياسي، جوانان هم به سياست علاقه پيدا کردند، امّا بيشتر آنها به ويژه روشنفکران و افراد وابسته به طبقات محروم جامعه به عضويت حزب توده در آمدند. حزب توده يک حزب دست چپي متمايل به سياست هاي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي بود. امّا احمد خيامي با آن که از طبقات پايين جامعه بود و در جواني محروميت ها کشيده بود تمايلات ملي گرايانه داشت. به اين سبب در شعبة مشهد حزب "ايران" نام نويسي کردو در تمام سال هاي بعد از شهريور 1320 تا بيست و هشت مرداد 1332 که فعاليت احزاب آزاد بود در آن حزب فعاليت مي کرد و چون جواني ورزشکار بود و بارها مي شد او را در صف اول مبارزة بين احزاب و زد و خورد گروه هاي مختلف سياسي ديد.
حزب ايران يک حزب کوچک ملّي بود که رهبران و اعضاي آن طرفدار دکتر محد مصدق بودند و وقتي نهضت ملي کردن صنعت نفت آغاز شد همگي به عضويت جبهة ملي در آمدند و در حقيقت ستون اصلي جبهة ملي را تشکيل دادند.
بعد از 28 مرداد 1332 بسياري از اعضاي حزب ايران گرفتار، محکوم و زنداني شدند امّا احمد مشکلي پيدا نکرد او در زمان جواني کمنام بود که بين مشهد و تهران فعاليت مي کرد. بعد از 28 مرداد به کلي از سياست کناره گيري کرد امّا تمايلات ملي گرايانه خودش را از دست نداد به اين سبب وقتي براي کارخانه به دنبال اسم مي گشت نام ايران ناسيونال را انتخاب کرد، ايران به سبب تمايل به حزب ايران و ناسيو نال يا ملي به سبب عضويتش در جبهة ملّي.
در مورد اتوموبيل هم او نام "آرو" را نپسنديد و تصميم گرفت براي آن مارک اتوموبيل کارخانة "روتس" اگلستان يک نام ايراني انتخاب کند. کلمة "آرو" در فارسي به معني "تير"، "خدنگ" و "پيکان" آمده. او در ميان اين کلمات پيکان را پسنديد. با خواندن اين نام انسان کمتر به ياد تير و خدنگ و نيزه مي افتد به خصوص که امروز شخص تا نام پيکان را مي شنود يک اتوموبيل در نظرش مجسم مي شود.